X
تبلیغات
زندگی دوتایی من و همسرم
روزنوشت دوران تاهل

ای بابا از دست این همسری می گم غذا تو یخچال هست گرم کن بخور دیشب تا ساعت 12 داشتم شام می پختم می گه انقد منت نذار

یعنی چی ؟ شما می فهمید

من تا 8 سرکار بودم بعد هم که رفتیم برا همسری کاپشن بخریم وقتی اومدیم تا 12:30 شام می پختم برا امروز حالا حق ندارم بگم که تا ساعت چند شام می پختم؟ این که منت گذاشتن نیست خوب از اون غذا خودمم می خورم

می ره خونه مادرش غذا می خوره

بره عیب نداره خدای منم بزرگه

خداجون دوست دارم خدای مهربون همیشه با من بمون


نوشته شده توسط لیلی در ساعت 13:7 | لینک  | 

امروز هم همسری مریض بود و نیومد

طفلکی

البته حالش نسبت به دیروز خیلی بهتر بود

دیروز من تا 7 سر کار بودم بعدشم با همسری رفتیم دکتر و ساعت 10:30 اومدیم خونه مادر همسری آخه پکیج خونه ما خوب گرم نمی کنه و خونمون یه کم سرده

همسری هم تب و لرز داشت و مجبور شدیم شب رو خونه مادر همسری بخوابیم که تا ساعت 1 شب اونا بیدار بودن البته خواهر همسری رفت تو اتاقش خوابید اما من تو حال نشسته بودم تا مادر همسری کارش تموم بشه و بره بخوابه و من هم بخوابم

تا صبح خیلی سخت گذشت هم خیلی گرمم بود و هم چون جام عوض شده بود خوابم نمی برد Wake Upتشک من هم کوچیک بود همش پام می اومد بیرون هرچند یک سال نامزدی این تشک با من بود اما خدا رو شکر دیگه اون مال من نیست راحت شدم هاااااا

خلاصه این روزا خیلی خسته ام 

احساس تنهایی و خستگی می کنم 

دیشب یه سر رفتم خونه تا لباس بردارم گفتم بزار یه کم دراز بکشم چون خونه اونا باید سیخونکی بشینم

تلویزیون رو روشن کردم ابی می خوند یه کم گریه کردم تا آروم شدم بعد به خودم دلداری دادم

راستی یه خبر خوب هم این بود که جاری جان امروز امتحان رانندگی داشت و قبول شد منم بهش زنگ زدم و ابراز خوشحالی کردم و گفتم یه سور افتادیم

جاریم دختر خوبیه یه سال از من بزرگتره ولی شنبه دهمین سالگرد ازدواجش بود احساس می کنم اون فقط منو درک می کنه.

خلاصه این هم از این روزای ما

خدا جون بازم خیلی دوست دارم می دونم که همش داری منو نگاه می کنی... هیچی ازت نمی خوام فقط سلامتی خانوادم و آرامش خودم

نوشته شده توسط لیلی در ساعت 17:51 | لینک  | 

از مهمونی اون شب باید بگم که خیلی خوب برگزار شد

یعنی همونجوری که می خواستم

اما الان حالم بده

همسریم مریضه

سرما خورده بیچاره دیشب نمی تونست بخوابه همش آب ریزش بینی داشت منم تا صبح صد دفعه بیدار شدم و براش قصه خوردم

صبح اومدم سرکار

دیشب براش آب پرتغال گرفتم Orangeسوپ درست کردم Soupشلغم براش بخارپز کردم و هی بهش رسیدم برا امروز هم خورشت هویج گذاشتم البته سوپ هم از دیشب مونده که اگه خواست بخوره

مامان همسری زنگ زنگ شرکت و حال همسری رو ازم پرسید

گفتم خوبه داشتم می اودم شرکت بهش آبمیوه و قرص دادم و الان خوابه لطفاً تا ساعت 11:30 تا 12 بهش زنگ نزنید تا بخوابه

گفت براش مرغ می ذارم بیاد خونه ما

گفتم غذا داره سوپ گذاشتم

گفتش نه یه غذایی باید بخوره قوت بگیره

گفتم برنج و گوشت هم پختم

گفت نه می گم بیاد خونه

منم قصه خوردم

آخه می دونید چند وقت پیش من سرما خوردم و دو روز خونه موندم

من سرما می خورم فشارم شدید می یاد پایین

خونمون هیچ کس نبود و من تنها بودم

نمی تونستم از جام پاشم

همسر بیچارم برام آبمیوه و آناناس خریده بود و گفت بخور

من اصلاً از جام نمی تونستم پاشم 

اون وقت تو این دو روز یه بار یه وعده غذا برام نپخت که بخورم

همسرم هم می گفت به مامانت اینا نگو مریضی

نمی دونم چرا ولی منم نگفتم اما ظهر روز دوم بود که مامانم زنگ زد وقتی فهمید بابامو فرستاد دنبالم و نهار خونه اونا بودم

تا بعدازظهر حالم خوب شده بود

احساس می کردم به محبت احتیاج دارم خونه تنها بودم و هیچ کس نبود

همسرم هم اصلاً مریض داری بلد نیست فقط هی بهم می گفت انقد نخواب

امروز که این اتفاق افتاد دعا کردم خدایا من مریض نشم چون هیچ کس نیست که ازم مراقبت کنه

خدای مهربون خیلی مراقبم هستی دوست دارم


دوباره نوشت :

گفتم که وقتی من مریض بودم همسرم گفت نرو خونه مامانت و بهشون نگو که مریضی ... اون موقع فکر می کردم چون می خواد ما مستقل زندگی کنیم و روی پای خودمون واستیم برا همین این حرفو زد اما امروز که مامان همسری گفته بیا خونه ما رفته ... چرا؟؟؟

نوشته شده توسط لیلی در ساعت 11:31 | لینک  | 

سلام امروز از صبح که از خواب بیدار شدم سرم درد می کردAlarm Clock یه سر درد عجیبه وقتی سرمو تکون می دم درد می گیره.

Shocked

امروز مهمون داریم دوست همسرم

شام می خوام لازانیا، جوجه کباب، سالاد الویه، دسر شکلاتی، اسنک، درست کنم... البته چون باید سرکار برم قبلا یه سری چیزارو درست کردم. مثلاً سالاد الویه رو درست کردم، مایع لازانیا رو هم درست کردم، جوجه هم تو مواد گذاشتم، برنج و خیس کردم، مواد اسنک و آماده کردم و شب که برسم خونه برنج و دم کنم و سالاد هم درست کنم...

آخه من ساعت 7 شب می رسم خونه

صبح که از خواب بیدار شدم یه کم گرد گیری کردم آخه من کارای خونمونو 5شنبه ها که زود می یام خونه انجام می دم آخه می خوام جمعه بیشتر بتونم استراحت کنم

جمعه تا ساعت 10 می خوابم و بعد شروع می کنم به پختن غذا همسرم تا ساعت 12 کلاس زبان می ره و من تو خونه تنهام

بعد چای می ذارم تا اون بیاد با هم بخوریم و خوش باشیم

  بعد از نهار همسرم می ره می خوابه و من آشپزخونه رو تمیز می کنم و می رم یه دی وی دی بر می دارم می ذارم و نگاه می کنم و جلوی تلویزیون می خوابم...lol television

همسرم که بیدار می شه با هم می ریم گردش و تهران گردی

جمعه ها تو خونه خیلی خوش می گذره


نوشته شده توسط لیلی در ساعت 13:46 | لینک  | 

یکم از خودم بتعریفم

من 28 سالمه و 4 ماهه ازدواج کردم البته 4 ماه و 11 روز

شاغل هستم و برا شوهرم کار می کنم  خیلی خسته می شم ... وقتی می رم خونه هم شغل دومم یعنی خانه داری شروع می شهو ...

اما خوشحالم و خوشبخت و این خیلی مهمه

به هنر علاقه مندم و دوست دارم رشته گرافیک و بخونمPainter البته کاردانی it دارم که به اندازه هنر بهش علاقه ندارم.

دیگه همین تا بعد ...




نوشته شده توسط لیلی در ساعت 13:15 | لینک  | 



سلام من چند وقتیه که دارم وبلاگ های خانومایی که تازه ازدواج کردن رو می خونم برام جالب بود اومدم که منم بنویسم از خودم و همسرم

زندگی من یه روزایی خوبه و یه روزایی بد و یه روزایی خیلی خوب اما خوبیاش بهتر از بدیاشه

اولا که تازه ازدواج کرده بودم خیلی بد بود  احساس می کردم زندانی شدم

با اینکه با همسرم قبل از ازدواج دوست بودم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم اما نشناخته بودمش و خیلی سخت بود که با این شخصیتش که تا حالا اینجوری نبود کنار بیام fight

2 ماه اول تقریباً هر شب با گریه می خوابیدم

دلتنگی دوری از خانوادم هم به این قضیه دامن زد

حالا 4 ماهی گذشته و ما رابطمون خیلی خوب شده و کمتر از دست هم ناراحت می شیم

من فکر می کنم چون من با قضایا کنار اومدم زندگیم بهتر شده اما همسرم می گه نه من کوتاه اومدم

حالا من نمی دونم اون کوتاه اومده یا من . . . از زندگیم تعریف می کنم تا شما خودتون قضاوت کنید هم برا من و هم برا همسرم


نوشته شده توسط لیلی در ساعت 18:50 | لینک  |